این داستان تقدیم به شما آبتین هستم 27 ساله اهل کرج 15 اسفند تهران سر کارم بودم مامان زنداداشم زنگ زد گفت چه ساعتی میری کرج گفتم 4 گفت بی خبر نرو آرتین(داداشم) رفته اهواز فاطی هم میخا بیاد خونتون چند روزی بمونه سارا ( زنم) دعوتش کرده تا فهمیدم فاطی جون میخا بیاد خونمون…