برچسب: داستان های سکسی


  • این داستان تقدیم به شما سلام دوستان گلم…یکی ازخاطره های سکسیم میخام براتون تعریف کنم یجورایی از بهترین سکسام محسوب میشه اسم من سارا هس سنم 17 هستش یه دختر نسبتا خوشگل وجذاب با قد 160 و وزن 60 رنگ پوستم برنزه وهیکل خوبی دارم…. داستان از اونجایی شروع میشه که من سال اول دبیرستانم…

  • این داستان تقدیم به شما سلام ۱۴سال پیش پنجم دبستان بودم ۹ سالم بود تویه مجتمع ۲۰ واحدی تو تهران در کنار پدر مادر و دو خواهرم زندگی میکردم البته دو برادرم دارم که نظامی هستند وپیش ما نبودن خواهر بزرگم سارا ۱۳ سال داشت و تازه کامپیوتر خریده بودیم وقتی خراب میشد میبردیم پاساژ…

  • این داستان تقدیم به شما یه سالی میشد رو مخ زنم بودم یکی از دوستاش رو بیاره واسه سکس سه نفره .از من گفتن از اون غر زدن . تا یک ماه پیش که کم کم خودش راضی شد .یه هفته پیش گفت یکی از دوستاش یه زن جوون 25 ساله که طلاق گرفته رو…

  • این داستان تقدیم به شما من و زنم نگار اهل ورزش کوه مسافرت هستیم نگار شنا هم خیلی دوس داره و سالنی که استخر میره سالنهای بدنسازی و ماساژ هم داره یه چند وقتی بود که نگار کمردرد داشت و دکتر هم رفتیم که با اب درمانی و استرحت خوب شد ولی دکتر پیشنهاد داد…

  • این داستان تقدیم به شما سلام دوستان من 30 ساله هستم و چند باری تا حالا سکس داشتم و در ضمن مجردم یکی از اقوام ما مغازه مرغ فروشی داره اون زمان 2 تا شعبه داشت مغازه اش ولی الآن به دلایلی یکی داره شاگرد داشت داخل مغازه دومش که با هم رفیق بودیم یه…

  • این داستان تقدیم به شما چهارم دبیرستان بودم،یه پیکان سفید داشتیم،اون روزا داشتن یه پیکان مدل روز خیلی کلاس داشت،منم تنها تفریحم دور زدنای بی هدف تو خیابونای شهر بود. از نظر جنسی واقعا در عذاب بودم.درسها سنگین بود و کنکور هم در راه. بخاطر شهوت زیاد نمیتونستم تو درس تمرکز کافی داشته باشم. اصلا…

  • این داستان تقدیم به شما سلام.یه دوست دختر داشتم که لیسانس مدیریت بود و علاقه مند به هنر دو ماهی از اشنایی ما میگذشت که به ما پیشنهاد داد واسه خرید و گشت و گذار از بوشهر بریم شیراز،شب قبل از سفر به من گفت که ممکنه خواهرم با ما بیاد منم گفتم چه ایرادی…

  • این داستان تقدیم به شما سلام اسمم اصلان ۱۹ سالمه تو یه خانواده پرجمعیت تو زنجان زندگی میکنم ۲ برادر و دو خواهر کوچکتر از خودم دارم سه سال پیش پدرم تصادف کرد و فوت شد یه خونه با دوتا مغازه برامون ارثیه موند خدا رو شکر از نظر مالی مشکلی نداشتیم ولی نبود پدرم…

  • این داستان تقدیم به شما سلام من سمیه هستم ۱۳ ساله ازدواج کردم و از زندگیمم راضی هستم و خیلی هم خوبه اما یک تجربه جالب دارم که دوست دارم براتون بگم که بخندید من با شوهرم سعید تو کوچه آشنا شدم و هی دنبالم راه افتاد تا بالاخره ازدواج کردیم توی دوران عقد سعید…

  • این داستان تقدیم به شما بیست روز مونده بود به عید منم برای خرید می خواستم برم شوش قرار بود با شوهرم برم که اون نتونست باهام بیاد منم مجبور شدم تنها برم سوار مترو شدم مثل همیشه شایدم بیشتر مترو بازم شلوغ بود من رفتم قسمت خانوما تا ایستگاه امام خمینی که اونجا پیاده…

  • این داستان تقدیم به شما سلام به همه دوستان داستان از جایی شروع شد که من (علیرضام) حدود 15 سالم بود یه پسر تپل و معمولی که به خاطر خونواده مذهبی تا بحال اجازه فکرکردن به سکس رو هم نداشتم و تازه با خودارضایی و اینا اشنا شده بودم از اونجایی که من تک پسر…

  • این داستان تقدیم به شما سلام سعیدم چند وقتی بود نگار زنم کمر درد شدیدی داشت که میزد به پاهاش نمیتونست اصلا راه بره و بیشتر روز خوابیده بود همسایمون بهش یه دکتر ارتوپد معرفی کرد که سرشم خیلی شلوغ بود با چند بار تماس بالاخره یه وقت گرفتیم برای تایم اخرین بیمار ساعت 9…